کسی که مثل هيچ کس نيست

من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شو
م
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است 
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است

………

………

 

من شعر را از راه خواندن کتابها یاد نگرفته ام وگرنه حالا قصیده می ساختم. به هرحال شعر از زندگی بوجود می اید . نباید فرار کرد و نفی کرد . باید رفت و تجربه کرد وحتی زشتترین و دردناکترین لحظه هایش را البته نه مثل بچه ای بهت زده بلکه با هوشیاری و انتظار هر نوع برخورد نا مطبوعی. تماس با زندگی برای هر هنرمندی باید باشد . در غیر اینصورت از چه پرخواهد شد ؟ به یک چیز دیگر هم معتقدم و ان شاعر بودن در تمام لحظه های زندگیست . شاعر بودن یعنی انسان بودن .

 

برگرفته از گفت و شنودی با فروغ فرخزاد

نقل از مجله ارش شماره اول و شماره دوم  

1188291908.jpg

شاید حقیقت ان دو دست جوان بود

ان دودست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 

 

/ 457 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

به وبلاگ نويسي ادامه بده و منو هم از آپ شدن ها با خبر كن

محمد

آخي ... آتوسا چه اسم قشنگي من از اين جور اسم ها خوشم مياد آتوسا - پانته آ ميترا - ماندانا و كلا اسم هاي قديمي و اصيل فارسي خيلي قشنگ و خوش آهنگ هستن مگه نه

محمد

عاشق باشيم سر به سر هم بذاريم همديگر و الکی سر کار ميذاريم آره کم و کم و کم و کم سر کار ميرن تموم عالم آره کم و کم و کم ديوونه ميشن تموم عالم ضايع - ضايع - ضايع باشيم........... اگه گفتی اين شعر آهنگ کی بود؟؟؟؟

حامد

سلامي به زيبايي خورشيد محبت نه به فروغ آن ، سلامي به صفا و صميميت و وفاداري دوست نه به جفاي آن . سلام خوب خوش و شاد باشي ممنون كه سر زدي منتظرتونم ياحق

حامد

به نام آفريننده تک درخت جنگل عشق عشق مانند خنجري مي ماند که دل همه عاشقان را پاره مي کند تا اينکه قطره اي خون بر روي قلم موي معشوق بچکد تا خاطره پر محبت دوست به دوست ديگر نوشته شود، اين خون نه براي خاطره نوشتن بلکه به عنوان هديه اي ازطرف يار به يار ديگري مي باشد

حامد

تو را با همه گلهاي نيلوفر صدا کردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييده بود با حسرت جدا کردم وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا شايد خطا کردم.

حميد رضا

کتاب و براتون فرستادم ببخشيد دير شد ...کتاب در دسترس نبود اين دل نوشته ها يادگار دوران دانشجويی ست (دهه ی ۷۰!!!) شعريت آن با نگاه منتقدانه ی شماست از محبت هايتان ممنونم