زنبوری روز مراسم خاکسپاری مادر(c) اورا نيش زد.اشخاص زيادی در حياط خانه پدری اش گرد امده بودند. من (c) را در چهارسالگی بی پايانش ديدم که نخست از درد نيش زنبور يکه خورد و سپس درست پيش از گريستن با چشمانش حريصانه ميان تمام حاضران به جست وجوی کسی بر امد که هميشه او را تسلا می داد ؛ اما ناگهان اين پيگيری را متوقف ساخت و در يک ان همه چيز را درباره غيبت و مرگ دريافت. اين صحنه که چند لحظه ای بيش نپاييد درداورترين منظره ای بود که هرگز در عمرم مانند ان نديده بودم.

در زندگی لحظاتی هست که شناختی غير قابل تسلا به روحمان راه می يابد و ان را فرو می شکافد. در پرتو روشنايی اين لحظات که نمی دانم فرا رسيده است يا نه ؛ بايد حرف بزنيم ؛ يکديگر را دوست بداريم و از ته دل با هم بخنديم....

/ 3 نظر / 8 بازدید
نگار بانو

و باز همه چيز از نو شروع شد ...سلام منم اپم خوشحال ميشم بيای

رضا

شب سردي است و من افسرده ... راه دوري است و پايي خسته ... تيرگي هست و چراغي مرده ... مي كنم تنها از جاده عبور ... دور ماندند ز من آدمها... سايه اي از سر ديوار گذشت... غمي افزود مرا بر غم ها ... فكر تاريكي و اين ويراني... بي خبر آمد تا به دل من... قصه ها ساز كند پنهاني.... نيست رنگي كه بگويد با من... اندكي صبر سحر نزديك است ... هر دم اين بانگ برآرم از دل ... واي اين شب چه قدر تاريك است ... خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟... قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟.... صخره اي كو كه بدان آويزم ؟.... مثل اين است كه شب نمناك است ... ديگران را هم غم هست به دل ... غم من ليك غمي غمناك است...

فاطمه.::.گل یخ.::.

نکته جالب بود..بهش احتیاج داریم..یه نفر که همچین موقعی پیشمون باشهیخ