پنجشنبه اگر بیایی ...
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩ 

شده ام آواز کسی که نه بلد بود بخواند

نه می دانست چه بنویسد

از پشت تارهای همان غار و عنکبوت



ببین

از من که نه مانده پیرهن صورتی

نه رقص نازو نسیم

تنها دوبال بلند ابریشمی دور گردنم

که گره خورده کور



گیسویم را که بریدی

بگذارلای قرآن

بلند می شود

می توانی ببافی اش جزء به جزء آیات نساء



ازدنده ی چپ تو هم به دنیا نمی آیم

می خواهم راست مقابل آینه باشم

برهنه



بگو از کجای کار

من دوباره شیطان شده ام؟

 

کبوتر ارشدی

 

پنج شنبه اگر بیایی
آواز رود با تو می آید
قدم به قدم
از همین جا خنک شدم
من تا آخرین پُل
غمگین ترین ماه سال را بر دوش می گیرم
در دست روح سردم یک گل سرخ می روید
بر بستر زخمی احساسم
غزلواره هایم راز می شوند
دریچه را که می گشایم
سوز شامگاه بیگانه در این جنگل ِ جهنم نمی سوزاندم
دلخوشی ام که قطره ای ست
پای بوته ای خُشک می چکانم
عطر آگین می شود.

 

بابک صحرانورد

 

ترانه ای ازThanos_Petrelis

 

 دو پدیده ازنمایشگاه کتاب امسال  آنجا که پنچرگیریها تمام می شوند  و   آویشن قشنگ نیست  ... حیفم آمد که از این دو نویسنده یادی نکنم .

 

انتخاب محبوبترین کتاب سال 87 آخرین مهلت 10 خرداد 89 در اینجا

 


کلمات کلیدی: