سلام ای طلوع غزلهای روشن ...
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۸ 

 

هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی ست

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

قیصر امین پور  مهر ماه ٧۶

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

 

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

                         تکیه داده ام !

 

قیصر امین پور  از کتاب دستور زبان عشق ... یادش گرامی

 

از سیم های لخت به تو خیره می شوند
گنجشک های پر زده از روی برف ها
از پشت پنجره همه ی شهر دیدنی ست
تو رفته ای و پشت سرت مانده حرف ها!
( صدیقه حسینی ) 

 

 

١- شاید زیباترین اشعار این مدت را در  اینجا  و  این خانه  خواندم .... باز می آیی سراغم ؟ 

٢-  اما فراموشی تو /آلزایمر نیست/ که با کمی قرص و اندکی مکث

/بشود به پای اش نشست و ....  ( علیرضا مجابی )

 

٣-گم شدن با من اگه سخته ولی             شک نکن آخر دنیامو ببین...  آقای  مسعود عباسی 

۴- در پایان سفرنامه جامع و زیبای آرش نورآقایی  به دور اروپا خالی از لطف نیست ...

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

 

 


کلمات کلیدی: