ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥ 

زنبوری روز مراسم خاکسپاری مادر(c) اورا نيش زد.اشخاص زيادی در حياط خانه پدری اش گرد امده بودند. من (c) را در چهارسالگی بی پايانش ديدم که نخست از درد نيش زنبور يکه خورد و سپس درست پيش از گريستن با چشمانش حريصانه ميان تمام حاضران به جست وجوی کسی بر امد که هميشه او را تسلا می داد ؛ اما ناگهان اين پيگيری را متوقف ساخت و در يک ان همه چيز را درباره غيبت و مرگ دريافت. اين صحنه که چند لحظه ای بيش نپاييد درداورترين منظره ای بود که هرگز در عمرم مانند ان نديده بودم.

در زندگی لحظاتی هست که شناختی غير قابل تسلا به روحمان راه می يابد و ان را فرو می شکافد. در پرتو روشنايی اين لحظات که نمی دانم فرا رسيده است يا نه ؛ بايد حرف بزنيم ؛ يکديگر را دوست بداريم و از ته دل با هم بخنديم....


کلمات کلیدی: