کسی که مثل هيچ کس نيست
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦ 

من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شو
م

اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است 
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است

………

………

 

من شعر را از راه خواندن کتابها یاد نگرفته ام وگرنه حالا قصیده می ساختم. به هرحال شعر از زندگی بوجود می اید . نباید فرار کرد و نفی کرد . باید رفت و تجربه کرد وحتی زشتترین و دردناکترین لحظه هایش را البته نه مثل بچه ای بهت زده بلکه با هوشیاری و انتظار هر نوع برخورد نا مطبوعی. تماس با زندگی برای هر هنرمندی باید باشد . در غیر اینصورت از چه پرخواهد شد ؟ به یک چیز دیگر هم معتقدم و ان شاعر بودن در تمام لحظه های زندگیست . شاعر بودن یعنی انسان بودن .

 

برگرفته از گفت و شنودی با فروغ فرخزاد

نقل از مجله ارش شماره اول و شماره دوم  

شاید حقیقت ان دو دست جوان بود

ان دودست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 

 


کلمات کلیدی: