خدا
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥ 

در روزگاران پيشين انگاه که اولين لرزش صدا بر لبانم جاری شد برفرازکوهی مقدس رفتم و با خدا اينگونه سخن گفتم : پروردگارا ;من بنده توام . قدرت و اراده پنهان توقانون من است و من همواره فرمانبردار تو خواهم بود. اما خدا هيچ جوابی نداد وچونان طوفانی عظيم گذر کرد.

پس از هزار سال بر بلندای کوه مقدس قدم نهادم ودوباره خدای را اينگونه سخن گفتم : پروردگارا من افريده توام. مرا از گل سرشتی و تمام هستی ام از توست. و خدا هيچ پاسخی نگفت اما چون هزار بالی شتابان گذشت.

هزار سال بعد بلندای کوه مقدس را صعود کردم وباز خدای را چنين ندا دادم : ای پدر! من فرزند توام. با شفقت و عشق مرا زندگی بخشيدی من نيز با عشق و پرستش وارث پادشاهی تو خواهم شد. وخدا چيزی نگفت و چونان مهی که تپه های دوردست را می پوشاند دور شد.

پس از هزار سال ان کوه مقدس را بالا رفته دوباره خدای رااينگونه گفتم : ای خدای من ; ای ارزوی من و انجام من ; ديروزتوام و تو امروز منی. من ريشه تو در زمين و تو گل من در اسمانی و ما در نگاه گرم خورشيد رشد خواهيم کرد.

پس همان لحظه خدا به سويم خم شد وبه ارامی عباراتی شيرين و دلنشين در گوشم نجوا کرد و همانگونه که دريايی جويباری ضعيف را بر خويش می کشد مرا در خود پذيرفت.

و هنگامی که دره ها و دشتها را فرود می امدم خدا نيز انجا بود.

جبران خليل جبران

 


کلمات کلیدی: