اما سبز که می شوی ....
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ،۱۳۸٧ 

گاهی باران

کمانچه ی رنگین اش را برمی دارد

برای آفتاب می زند

و آفتاب

دامنش را جمع می کند

با زانوان لختش

به رقص می آید

 

گاهی درخت چنان سبز می شود

که تو بی خود از خود پرواز می کنی

گاهی اما

            چنان آشفته

که تو چون برگی می چرخی و

فرو می افتی

 

گاهی فاخته سراغ از چیزی می گیرد

که هرگز نبوده

                  هرگز نخواهد بود

گاهی اما

زیر تاقی ایمن ایوانی

با سکوتش چنان از چیزی نگهبانی می کند

که انگار

همه

همان بوده است

 

گاهی ستاره ای

                از دور

به چشمکی

             برایت

شادی کوچکی می فرستد و

                      گاه

ماه

می گیرد

 

گاهی انگار در نسیمی

هرچه از دست می رود

 

گاهی انگار در سایه ای

هر چه ای می ماند

بر تکه ی خرد زمینی

 

گاهی ...

         آری

                بهار همین است

که می بینی

 

شهاب مقربین / مجموعه کنار جاده ی بنفش کودکی ام را دیدم

 

 

«هزار بار
از حوالى گریه گذشتم
یک بار هم نپرسیدى
زیر این همه باران
چه مى کنى
اما سبز که مى شوى
هواى بى باران
آرزو مى کنم
و از خواب سوسن ها
دسته گلى
براى تو مى چینم
ساده تر بگویم
آفتاب را آیینه مى کنم
تا
تو را زیباتر ببینم»

 

 

کریم رجب زاده

 

سبزی دیگر را با تو آغاز می کنم ؛ با تویی که صدای پای بهار را با من به شماره نشستی . این سومین بهار بودن با توست ... عیدت مبارک

1 . پاسخگوی محبت دوستان در روزهای آتی خواهم بود

2. در این سبزترین بهار وبلاگ رباعی  با گلچینی از اشعار دوستان حضور شما را به انتظار نشسته است

3. شاید این روزها بیش از همه یاد و خاطره ی صدای همیشه آشنای  خسرو شکیبایی عزیز که اشعار زیادی با صدای ماندگارش جاودانه شده هوای حوصله ام را ابری می کند ...سایت آدم برفیها  که به روز شده یادش را تازه کرد

 


کلمات کلیدی: