آسمون ريسمون !!!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ 

بگذار باور کنم

من هم می توانم آسمانم را خودم نقاشی کنم !

تو فقط ريسمان دستانم را باز کن

من می دانم و رنگين کمان...

غريبه اي  هست که گاه گاه مي آيد و رنگين کماني  مي سازد و من  نمي دانم کيست...! هر آنچه هست دل نوشته هاييست که من به سپيدي انها عادت کرده ام ...!

صبح ها صدای تو را

از زمزمه های دعايی که می تواند بدرقه راهم باشد

بيشتر می شنوم

ولبهایم به ذکر تو قانع ترند
کافر نشده ام ... اما نمی دانم !
این قصه را از هر سو که بخو ا نی
پایانش همین است که می دانی !
این همه عابر این همه نگاه

که روز و شب خیره ا ز من می گذرند
بی هیچ حرف و حدیثی
بگذار بگذرند و ساده ام فرض کنند یا بدتر دیوانه ...
خیال می کنند نمی دانم
هر رنگی چه مفهومی میدهد ؟
من تمام رنگها را از برم
حتی رنگ حرفها را خوب به یاد دارم
من خامِ هیچ ترانه ای ؛ هیچ نگاهی و هیچ سایه ای نخواهم شد
شاید از باور تو هم فراتر حرف میزنم مهم نیست

...
می خواهم در را ببندم
حالا که داخل نمی شوی
لا اقل چترم را ببر
کوچه سخت بارانیست
خیس می شوی مسافر ما ههای پاییز

آه پاییز پاییز!

اين واژه مشترک را قاب بگیر
فصلهای بعدی شاید کسی نباشد
سراغ گریه ها یمان را بگیرد

...

می خواهم در راببندم
چترم را به یادگار ببر خیس میشوی
کوچه سخت بارانیست !!!

 


کلمات کلیدی:
 
چهل تا گيس طلايي پاپيون بسته/که ميرسد به تريبون قدم قدم خسته
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦ 

و از گفتن يک سری چيزها

           همچنان بيم دارم از اينکه...

که آزادی واژه ها را گرفتند...

                       و نيز از همين ها که گفتم پشيمانم ...آری!

ولی نه !

                            نه!  چيزی نگفتم

               از آن چيزهايی که قلبم برای نگفتن فرا خواند چشمانتان را...

يک آزاده بشارتی هستم که ۲۵ مرداد ۱۳۶۹ به دنيا اومد.

آرزوهای کوچکی دارم ...که برای خودم بزرگن...نه رسيدن به يک ماشين پر از بستنی و نه هديه گرفتن تمام عروسکهای دنيا...يه دختر تنهام که وقتی می بينه هيچ کسی رو برای گوش دادن به حرفاش نداره ؛ سعی می کنه با کلمه ها حرف بزنه ...

تو زندگی هميشه به امروز و فردا فکر کردم و به ديروز کاری ندارم...

هميشه سعی کردم بزرگ باشم و از افکار آدمای کوچيک خودمو جدا کنم و خوشيهای کوچيک رو به ادمهايی بدم که دلشونو خيلی به اين دنيا خوش کردند...

واژه ها را کنار هم بگذار

...وبگو که مرا نمی خواهی

از نگاه تو می شود فهميد

دردهايی که می کشی گاهی

 

اين خدايی که گفته بيدار است

هيچ موقع مرا نمی بيند

غصه را سمت خانه آورده

دست هايی که رفته... صد در صد

 

من و تسبيحِ چوبی پدرم

سالها می شود که در کوچه

چشم در چشم ابر می دوزيم

که ببارد درخت آلوچه

 

سهم من اين شُدست از دنيا

فکر کن که چقدر يا که چطور ؟

من که چيزی نگفته ام جز اين :

از خدای تو دلخورم ... دلخور...

 

از خدای تو دلخورم از اين

که چرا زندگی من اين است

که چرا سهم من شد از دنيا

چشمهايی که بی تو غمگين است؟

 

نامه ام را به دست او برسان

...وبگو که چقدر غم دارم

...و بگو که هنوز منتظرم

وسطِ خواب های بيدارم

 

شهر ؛ شبها چه چيز دارد جز

کوچه هايی از ابتدا بن بست

آسمانی پر از تَرَک گاهی

هر ستاره ستاره ای در دست ؟

 

من نه از شب ؛ نه از نبودن ها

و نه از اتفاق می ترسم

بيم دارم که روزهای سياه

برود سمتِ باغ... می ترسم!

 

     آزاده بشارتی

در گذشت پدر گرامی ادیب بزرگوار جناب آقای حبیب حسن نژاد را تسلیت می گویم

سايت   ققنوس   با اشعار لیلا حکمت نیا به روز است


کلمات کلیدی:
 
حسرت پرواز
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦ 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ؛ صدا در گلو شکست

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

 

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

 

ای داد ؛ کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای ؛ های های عزا در گلو شکست

 

آن روزهای خوب که دیدیم ؛ خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

 

«بادا» مباد گشت و « مبادا» به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا» در گلو شکست

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

 

 

حرفهای ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه می کنی :

                 وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

 

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 

                   آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

          چقدر زود

                     دیر می شود!                 

 آخر دلم با سربلندی می گذارد   

                      سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

  قيصر امين پور

 


کلمات کلیدی: