سر در گمی دو نور
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦ 

به تو گفتم : این اتشی که می گویی بر جانت افتاده عشق نیست هوس است.

گفتی: تو اتش عشق را نمی شناسی دارد خاکسترم می کند.

به تو گفتم : عشق ملاقات شورانگیز دو روح است در قالب تن نمی گنجد.

گفتی: دوست دارم اغوشم پناهگاهی باشد برای جسمش و انگونه در بر بگیرمش که گویی در من ذوب شده

به تو گفتم: برای عشق ظرف مکان و زمان نمی توان در نظر گرفت ... عشق مانند هوا همه جاهست تو نفسهایت را قدری جانانه بکش.

گفتی: دیگر مگوی که خسته ام و حرفهایت برایم ازاردهنده ست

به تو گفتم: این روزها عشق ارزان نیز می فروشند...دست دوم ...تهی ...لااقل مواظب باش تقلبیش را نخری.

با نیشخندی گفتی: به گمانت انقدر ساده ام که دست فروشان این بازار مکاره نیز می فهمند ..نه! انکه هیچ نمی داند تویی!

به تو گفتم : به من بگو اگر اورا که زمانی خردت کرده بود دیدی چه می گویی؟

گفتی :به او می گویم

 لحظه لحظه حلاوت نفسهایم...! حلالت باد !!

و من دیگر هیچ نگفتم و

خاموش در تو نگریستم و

تنها اندیشیدم

امیدوارم قلب ات بی انکه ترک بخورد تاب بیاورد.  

تقديم به دوستی که بی وقفه به افکارم روشنايی می بخشد.


کلمات کلیدی:
 
sully prudbomme
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦ 

    گلدان بلور شمعدانی

از ضربت کوچکی ترک خورد.

    بی انکه صدایی اید از او

یک زخم عمیق جای لک خورد....

 

        اهسته و نرم لکه ی زخم

هر روز خزید و پیشتر رفت؛

اهسته بگرد ظرف چرخید

وز گوشه کنار ظرف در رفت.

 

       عصاره ی گل چکیده کم کم ...

       با اینکه دگر شدست بیجان

نومید ز زندگیش کس نیست:

   (( اهسته ! شکسته است گلدان ! ))

 

     با قلب شکسته - از سر رحم -

انانکه بدو علاقمندند

گریند به خاطرش نهانی؛

اما به رخش زنند لبخند.

 

   بر دوره ی ظرف لکه ی زخم

ارام و یواش ره کشیدست؟

وز داخل خشک گشته بوته؛

اب خنکش به ته رسیدست.

 

      امروز دگر به چهره ی او

تاریکی مرگ نقش بستست...

              نازش نکنید تا بخوابد

دستش نزنید؛ او شکستست!...

 

احمد شاملو-تهران ۱۳۲۵

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ 

     

   بی تو دنیا نمی ارزه ؛ تو با من باش و بذار

همه ی دنیا منو؛ همیشه تنها بذاره

من می خوام تا اخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام ؛ چشم تماشا بذاره

دوستت دارم مادر...


کلمات کلیدی:
 
برای تو
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦ 

از روز دستبرد به باغ و بهار تو
 دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
 تقویم را معطل پاییز کرده است
 در من مرور باغ همیشه بهار تو
از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد
 بر چشم های میشی نرگس غبار تو
 فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند
 از یک نگاه کردن شوریده وار تو
 کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو
 چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است
 یک صندلی برای نشستن کنار تو

حسين منزوی

سلامی خالی از اداب لاجرم ....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ 

حقيقت را بگويم فکر نمی کنم روی زمين بدبختی بزرگترازاين وجود داشته باشد که نتوانی کسی را برای هم صحبتی برگزينی و چه بسا حاصل گفتگوها که قطعا برای فرارازسکوت ازاردهنده است اوقاتمان را سنگين تر می سازد. دلم می خواهد عشقی ناب نثار کسانی کنم که دوستشان می دارم ولی چرا انها اينقدر از من دورند؟ شاديی بالاتر از يافتن روحی خالص وجود ندارد و شفافيتی که در رفتار و گفتار موج می زند. در اين دنيای اشفته دلم می خواهد صياد نيکبختی باشم که برای قلبهای مهربان دام می نهد .

باور کنيد:

ديگر از اينهمه سلام ضبط شده بر اداب لاجرم خسته ام ...


کلمات کلیدی: