شاید پرنده بود که نالید و یک صدا که در افق سرد فریاد زد : خداحافظ ...
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦ 
این یک واقعیت است که هر آدم که به دنیا می آید زندگینامه ای دارد با یک مشت اتفاقات قراردادی و خیلی معمولی و حرف زدن از آن بی فایده است . پس فروغ فرخزاد اینگونه آمد :


یک پنجره برای من کافیست

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف ـ سنگ ـ را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند

تنهایی انسان و دلهره ی زوال کم کم جانمایه اشعار او می شود یعنی از وقتی شعر برایش جدی می شود  . او شعر می گوید چون از منظر او کار هنری یک جور تلاشی است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن « خود » و نفی معنی مرگ. 

 کسی به فکر گلها نیست

 کسی به فکر ماهیها نیست

 کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

 و حس باغچه انگار

چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده ست

با اینهمه  این پرنده حسرت روزها و لحظات شیرین از دست رفته را چون دیگر زنان وقتی به آستانه فصل سرد زندگیش می رسد در آهی خلاصه می کند :

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رُستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم ؛ آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم 

و سرانجام روزی :

 به مادرم گفتم : « دیگر تمام شد »

گفتم : « همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم »

فروغ هست تا وقتی پرواز هست ؛ تا وقتی که می توان با درخت و آب و آتش پیوند خورد ؛ تا وقتی که می توان آه کشید ... او ثبت شد :

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران 

 نگاه کن که  چه برفی می بارد ...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

لینک  یک کلیپ   به مناسبت سالروز پرواز فروغ فرخزاد

 

کلمات کلیدی:
 
خدا مرا به دوردست ...........
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ 

چزاره پاوزه در 1908 در ایتالیا به دنیا می آید ؛ زندگی کوتاه او ؛ که در 42 سالگی با خودکشی به آن پایان می دهد ؛ مانند تمام همنسلانش توأم با جنگهای جهانی ؛ فاشیسم و جنبشهای مدرن سیاسی و ادبی است و شعر او شدیدا متأثر از فضای اجتماعی پیرامون است . اشعار وی قالبی رئالیستی اما مفاهیمی سمبلیک دارند .او ناظری توأمان درونی و بیرونی است و در هر شعر ؛ بارها با عبور از راوی درونی سمبلیست به ناظر بیرونی رئالیست و برعکس مرز این دو دنیا را می شکند . این بارزترین ویژگی شعر اوست و انگار خود او هم در این چالش با خویش هرگز برنده نمی شود . هیچ تصویری در شعر او مفهوم صرف ندارد بلکه تمامی تصاویر؛ با مفاهیم آمیخته اند . عناصری که برای توصیف طبیعت بر می گزیند ؛ بسیار بکرند و شعر او شعریست روستایی و به خصوص روستاهای ایتالیا که با فضاهای سبز تیره که به شدت نوستالژی کودکی در خود دارد : به آوای خاک می مانی / پرتاب دلو در چاه / نغمه آتش / صدای گنگ سقوط یک سیب / چیزهایی که هرگز نمی گذرند .

 اشعار بعدی پاوزه در پایان جنگ جهانی دوم حاوی خشمی هستند که از ناتوانی یک روشنفکر برای ایجاد تغییر در اجتماعش برمی خیزد . جالبست که وی هرگز نامی از حکومت دیکتاتوری یا فاشیسم نمی برد .اشعار پیش از خودکشی وی تصاویری سرشار از افسردگی به همراه دارد و از انتظار سخن می گوید ... نه امروزی وجود دارد و نه امیدی...

 

شبی که تو به خواب فرو رفتی

 

شب نیز به تو مانند است ؛

شب دوردست که می گرید

خاموش ؛ درون قلب ژرف ؛

وستارگان خسته حال گذر می کنند

گونه ای گونه ای دیگر را لمس می کند –

لرزشی سرد است ؛ کسی

دست و پا می زند و از تو التماس می کند ؛ تنها؛

گمگشته در تو ؛ در تب تو

شب رنج می برد و سپیده دم به سختی نفس می زند

ای قلب بیچاره ای که فرو می لرزی

ای چهره فرو بسته ؛ تشویش تاریک ؛

ای تبی که ستارگان را غمین می سازی

کسی هست که چون تو سپیده دم را منتظر است

در آن حال که چهره ات را در سکوت نظاره می کند

در زیر شب گسترده ای

چنان افقی دلگیر و فرومرده .

ای قلب بیچاره ای که فرو می لرزی

در روزی دوردست تو سپیده دم بودی

چزاره پاوزه

 اثمار موسوی نیا

 

آنا ماریا اُرتِزه شاعره ایتالیایی در سال 1914 در رم به دنیا آمد و دوران کودکی و نوجوانیش را همراه خانواده در ونیز ؛ ناپل ؛ میلان و مدتی نیز در لیبی گذراند ودر نهایت به سال 1998 در رم درگذشت . از نگاه اُرتزه بیت ساختن در مورد شعر درست نیست زیرا هیچگاه نمی توان پشت میزتحریر نشست و برای ساختن شعر تصمیم گرفت . شعر گفتن بستگی به الهام ؛ هیجانات و لحظه دارد . افراد بسیاری وجود دارند که تنها راهنمایشان مطالعه گلچین های شعر بوده است .

 

خدا خواهش می کنم مرا ببر

 

خدا مرا به دوردست

روی بال های فرشتگان ببر

خواهش می کنم :

جایی که عشق با مرگ در جدال نیست؛

تا این عشقِ پاک ؛ تسلیم نشود ؛

جایی که همیشه گلهای سرخ شکفته می شود ؛

مانند یاقوت هایی که آنها را پوشانیده باشد؛

جایی که ماه جرقه زند و بگرید

برای پیوستن به عاشقان .

می خواهم به آن

 سرزمین دور بروم ؛ جایی که پسران نوجوان

در حال دویدن ؛ برای عشق رنج می کشند ؛

جایی که دختران نوجوان

در عصرهایی که جشن است

میان پنجره های پر از گُل نشسته اند

 

و پنهانی می گریند ؛ با اندوهی آسمانی

آنا ماریا اُرتِزه

کامبیز تشیعی

 ۱۳ بهمن ماه سالروز تولد بزرگ علوی را گرامی می داریم ... 

 

لينک داستان کوتاهی از عليرضا ذيحق به نام    سبز پری    

 

 


کلمات کلیدی: